تبليغاتX
***** تيم ارمغان زياران *****

***** تيم ارمغان زياران *****

مشاوره و بازاریابی صنایع دستی جمهوری اسلامی ایران

زندگی

زندگی مانند کودکی است که اگر می خواهید به خواب نرود پیوسته باید او را سرگرم کنید.

« ولتر »

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 13:44  توسط رضاشيخ آقاجاني  | 

اگه دوست دارید زندگیتون از این رو به اون رو بشه بخونید!

چنانچه می خواهید به کاری علاقه مند شوید به انجام ان شوق و حرارت نشان دهید٬خود را در ان ببینید از خودتان بیرون ایید.برای خود کسی شوید. ان زمان است که هیچ وقت خسته نمی شوید.شکی نیست اگر هدف مشخصی نداشته باشید زود خسته خواهید شد .هر قدرخود را در هدفی بزرگتر غرق کنید انرژی بیشتری به دست می اورید.بیشتر اندیشی کلید موفقیت است و شادی شخصی انسان را باعث می شود .باید به جای کمتر وپایین تربه بیشتر و بالاتر توجه کنیم٬ باید بدانیم که چه کسی هستیم؟به کجا می خواهیم برویم؟و چگونه  می توانیم به انجا برسیم.

باید به خود بگویید:من

نیرومند-شجاع-توانا-سریع الاقدام

 هستم.

خود را دست کم نگیرید ٬برای تغییر کردن هیچ وقت دیر نیست.هرگز برای شروع اقدامات خود باورانه ٬به موقعیت وعمر از دست رفته نپردازید وبرای کسب موفقیت هیچ کسی بیش از حد پیر وناتوان نیست. اگر در مورد خود به نگرشی مثبت برسیم و از اصول لازم و موثر در این راه بهره بگیریم برای ما فرصت خوبی فراهم می شود تا دیگر بار به جهان بنگریم و ان را به گونه ای متفاوت دریابیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:59  توسط رضاشيخ آقاجاني  | 

قـوانـيـن اصـلـي ارتـبـاطات انـساني

1- ديگران را با نام صدا بزنيد

2- اشتباه خود را بپذيريد

3- ديگران را با معيارهاي بالا درنظر بگيريد

4- علاقه اي صادقانه و صميمي از خود نشان دهيد

5- از ديگران تعريف و تمجيد نماييد

6- مراقب حرفهايتان باشيد

7- قدرداني و سپاسگزاري كنيد

8- با فكر و با ملاحظه باشيد

9- از خود گذشتگي كنيد

10- متواضع و فروتن باشيد

11- به حفظ آبروي ديگران كمك كنيد

برای خواندن بقیه مطالب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:18  توسط رضاشيخ آقاجاني  | 

لباس های کثیف!

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:  «لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:  «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

زندگی هم همین طور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:34  توسط رضاشيخ آقاجاني  | 

بيوگرافی برايان تريسی (Brian Tracy)

جوان که بودم کاری در يک کشتی باربری پیدا کردم و دنيارا گشتم. هشت سال مدام سفر کردم و کار کردم و کار کردم، باز سفر کردم، در نتیجه بيش از هشتاد کشور را در پنج قاره ديدم. هرگاه کار یدی گيرم نمی آمد، دست فروشی می کردم، در خانه ها را مي زدم،و کار روز مزدی مي کردم. همِين طور ادامه داشت تا اينکه به خودم آمدم و دور برم را نگاه کردم و از خودم پرسيدم، چطوری است که آدم های ديگرروزگارشان بهتر از من است؟ بعد کاری کردم که زندگی مرا دگرگون کرد. به سراغ کسانی رفتم که در امر فروش موفق بودند و از آنها پرسيدم که چه کار می کنند.آنها هم به من گفتند. توصِيه های آنها را به کار بستم و ميزان فروشم بالا رفت. در نتِجه آن قدر پيش رفتم که شدم مدير فروش. در اين سمت هم همان راه کار را به کار بستم. يعنی دريافتم که مديرفروش های موفق چه می کنند و همان کارها را کردم. اين روند یاد گرفت نو به کار بستن آموخته هایم، زندگی مرا دگرگون کرد. هنوز هم در تعجبم که چه کار سادهای و بديهی ئی  است. فقط ببين آدم های موفق چه کار مي کنند، بعد همان کار ها را بکنید تا تو هم به همان نتايج برسی. وای عجب ايده ای به بيان ساده ، بعضی ها به اين دليل بهتر از ديگرانمي شوند که برخی کار ها را طور ديگر انجام مي دهند. علی الخصوص از وقت شان بسياربسيار بهتر از آدم های معمولی استفاده می کنند. من چون پيشنه ای اوليه نا موفق داشتم، سخت احساس حقارت و ناتوانی پيدا کرده بودم. افتاده بودم در دام اين تصورذهنی که آدم هائی که بهتر از من عمل مي  کردند عملا و واقعا بهتر از من هستند. چيزی که من ياد گرفتم اين بود که ضرورتا اين طوری ها هم نيست.آنها فقط به نحوه ديگری عمل می کردند، و چيزی که آنها به مدد عقل سليم ياد گرفته اند، من هم مي توانم يادبگيرم. ديدم رازش را پيدا کردم، از اين کشف خود خوشحال بودم، هم هيجان زده. هنوز هم هستم. فهميدم که مي توانم زندگيم را عوض کنم و تقريبا به هر هدفی که در نظر بگيرم مي توانم دست يابم به شرطی که بفهمم ديگران در آن زمينه چه کرده اند و من هم همانکار را بکنم تا به همان دستاوردهای آنان دست بيابم. يک سال از شروع کار فروشم که گذشت، يک فروشنده درجه يک شدم. يک سالی بعد از مدير فروش بودن، شدم معاون رئيس ونود و پنج عامل فروش در شش کشور زير نظر من کار می کردند، آن زمان بيست و پنج سالم بود. طی سالها در بيست و دو شغل گوناگون کار کردم. چندين شرکت را بنیان گذاشته ام، و از يک دانشگاه معتبر در رشته تجارت فارغ التحصيل شدم. مکالمه ی فرانسه، آلمانی و اسپانيائی را آموختم و و و ...

 در کل اين سالهای کاری به يک حقيقت ساده پی بردم. کليدهمه ی موفقيت های بزرگ، دستاوردهای  کلان، احترام، مقام و موقعِيت و خوشبختی درزندگی آن است که بتوانی بر روی مهم ترين کار و وظيفه ات تمرکز کنی و فقط بدان بيندشی و آن را خوب انجام دهی و تا کاملا تمام نشده است، دست برنداری.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:22  توسط رضاشيخ آقاجاني  | 

سال نو بر شما مبارک

 سال خوبی را در پیش داشته باشید.

خدایا باران رحمت تو همیشه در حال باریدن است تقصیر خودمان است که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:17  توسط رضاشيخ آقاجاني  | 

یک پرسش

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.شرح حکایت همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟ زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خود را (ماشین) از دست بدهیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:29  توسط رضاشيخ آقاجاني  |